نقد و تحلیل فیلم مادر – ساختۀ دارن آرنوفسکی
جواد صادقی – کارشناس ارشد ارتباطات
کد خبر: ۵۸۴۵۹۶
تاریخ انتشار: ۱۰ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۳:۲۸ 30 March 2018
این فیلم که ساخته و پرداخته دارن آرنوفسکی است، روایتگر داستانی است که شروع خلقت و پایان آن را به تصویر می کشد. در این فیلم که با بازی خاویر باردم و جنیفر لارنس به نمایش درمی آید؛ خاویر باردم در نقش خدا و جنیفر لارنس در نقش مادر ظاهر می شود. فیلم بسیار نمادین و سمبلیک است و از لحاظ نشانه شناختی، دارای رمزگان معنایی است که هر کدام محمل پیامی هستند.
 
تمام سکانس های این فیلم در خانه ای ثبت شده که همان نماد دنیا است. تا پایان فیلم مخاطب نمی داند پیام فیلم چیست و ماجرای اصلی چیست و قرار است چه اتفاقی بیفتد از این رو نفس در سینه حبس می شود و گویی بیننده احساس می کند با فیلمی از جنس ترس و وحشت رو به رو است.
 
خاویر باردم در بطن فیلم نقش یک نویسنده را دارد و جنیفر لارنس زنی است که تمام کارهای خانه (در اینجا دنیا) با اوست، تمیز می کند، نظم می بخشد و با "از هم گسیختگی" میانه ای ندارد و نمی خواهد خلوت خود با همسرش به یغما برود. اوایل فیلم همه چیز آرام و سر جای خودش است که مهمان ناگهانی (مردی مسن) وارد خانه می شود. مادر به حضور مهمان ها (انسان ها) بدبین است و تمایلی به عجین شدن با غریبه ها ندارد. مرد سالخورده اولین نفری است که در خانه حضور می یابد او همان حضرت آدم است.
 
خدا با مهمان ها خوش رفتار است و مادر از آنان دوری می کند. در خلال فیلم خرده روایت های فرعی بیان می شود که ارتباط آن خرده روایت ها را با روایت اصلی فیلم نمی بینیم و به زعم نگارندۀ متن، بینندۀ فیلم را گمراه می کند. می توان گفت این امر، بر شاکلۀ کلان روایت فیلم خلل وارد می کند و این شیوۀ پرداخت ارنوفسکی است که شاید می خواهد با ذهن مخاطبانش بازی کند.
 
خدا نویسنده است و داستان همه انسان ها را نگاشته من جمله داستان ادم را. در اتاق خدا الماسی هست که به واسطۀ آن و با حضور مادر خانۀ ویران شده دوباره از نو بنا شده. خانه ای که در آتش سوخته و از بین رفته و دوباره مادر آن را با تمام جزئیاتش ساخته و پرداخته است.
 
ارتباط چندانی بین پیرنگ ها و روایت های جزئی فیلم مشاهده نمی شود و به همین دلیل است که درک پیام اصلی فیلم به محاق می رود. مادر آدم را تهدیدی برای خانه (دنیا) و زندگی اش تلقی می کند. مهمان سر زده و ناخواندۀ دیگری در خانه را می کوبد او کسی نیست جز همسر آدم یعنی حوا. شاید درک این مسئله  در وهلۀ اول سخت باشد ولی با ریزبینی می توان آن اِلِمان ها و عناصر را اخذ کرد.
 
اِشکالی که در فیلم مادر قابل مشاهده است همخوانی نداشتن فرم با محتوای فیلم است. معلوم نیست آخر داستان به کجا ختم شود و مقصود نویسنده از این سناریو چیست از ان گذشته مبحث عمیق "خدا شناسی"، "دین"، "خلقت" و مباحثی از این دست که کل تاریخ بشر به ان گره خورده؛ نمی توان در فرم امروزی ان به نمایش درآرود و ساحت کهن و اساطیری چنین مفاهیمی را با ساحت زندگی کنونی به هم گره زد و این امر به غیرقابل باور بودن آن می افزاید.
 
فیلم از آغاز تا پایان سراسر دلهره و اضطراب است و لحظۀ به لحظۀ فیلم در سکانس ها و پلان های گوناگون، آرام و قرار را از بیننده سلب می کند. همان قدر که مهمان ها در خانه خوشحالند به همان اندازه مادر از حضور انان ناراحت و دلمرده است. خانه چونان اقلیمی است که مهمان ها به ان هجوم آورده و در پی تصرف ان هستند و به تعبیری می خواهند خانه (دنیا) را از چنگ مادر درآوردند.
 
در کانون مرکزی و محوری روایت داستان مادر حضور دارد و با اعمال اوست که دوربین آن را ثبت می کند اکثر نماها نزدیک و کلوزآپ است و هدف از این امر در مرکز توجه قرار دادن سوژه فیلم است. تمامی دیالوگ های فیلم در پیوستاری از "عجیب"، "بهشت"، "مهمان"، و غیره است که هر کدام نماد و معنای خاصی دارند. سرتاسر دیالوگ های فیلم از آبشخور مکتب سمبولیسم یا نمادگرایی تغذیه می کنند.
 
داستان فیلم آنجا جذابیت بیشتری به خود می گیرد که زن و شوهر بدون اجازه وارد اتاق کار صاحب خانه می شوند و ان الماس را می شکنند این بخش از فیلم یاداور همان داستانی است که ادم و حوا بدون اجازۀ خداوند از میوۀ ممنوعه تناول می کنند و از بهشت به زمین رانده می شوند. الماس حیات بخش است، نماد زندگی دوباره است. با الماس می توان از نو ساخت و دوباره شروع کرد. خاوبر باردم (خدا) از دست  زن و شوهر مهمان (آدم و حوا) عصبانی می شود و آنان را از اتاق (بهشت) بیرون می راند. خدا در عین حال به انان دلسوز و مهربان است و می خواهد به انان فرصت دوباره دهد. طولی نمی کشد دو پسر آنها وارد خانه می شوند، و درگیری بین آن دو اتفاق می افتد و برادر بد، برادر خوب را به قتل می رساند این یادآور داستان هابیل و قابیل است که شاید کمی برای مخاطب نامأنوس باشد.
 
فیلم مادر مخاطبان خاص خود را دارد چون نگاهی فلسفی دارد تا نگاه سینمایی. لابه لای فیلم سرشار از استعاره (متافورهایی) است که معنای آن در لایه های بعدی مستفاد می شود. ولی گفتنی است محتوای سینمای آرنوفسکی نه به بیان پیچیده و متکلف بلکه سادگی را دارد تا برای همگان قابل فهم باشد. امری که در فیلم آرنوفسکی بر خلاف فیلم های دیگرش و فیلم های دیگران نمایان است، فقدان آهنگسازی پس زمینه برای آن است، چیزی که کارگردان خواسته با هنرش و نمایش آن در مدیوم سینما به مخاطب ارزانی دارد.
 
این اثر بیش از آن که یک فیلم باشد داستان است و نوشته بلندی است که کاراکترها و شخصیت های آن به خوبی از پس آن برآمده اند. خاویر باردم در نقش خدا که دیگران (انسان ها) را برای خود خلق می کند تا خود را از تنهایی برهاند و به هر نحوی رضایت و خوشحالی مخلوقاتش مهمتر از همه چیز است. او نقش شاعر یا نویسندۀ بزرگ را بازی می کند که کتاب او همان انجیل است. یا بازی مادر طبیعت (جنیفر لارنس) یا همان حضرت مریم (ع) که کل احساسات سراسر فیلم اعم از ترس، دلهره و نگرانی، خشونت، نفرت، جنگ، کشت و کشتار و سایر مفاهیم فرهنگی و تاریخی تمامی ابنای بشر به واسطۀ او القا می شود و معنی پیدا می کند و به واقع یک تنه مکمل خوبی برای نقش خاویر باردم است. البته آوردن چنین گزاره ها و کلان روایت هایی در پس زمینه فیلم از عادتواره ها و کلیشه های معمول سینمای آرنوفسکی است و هر کسی فیلم "نوح" را دیده باشد، به این تِم تاریخی و دینی نهفته در  فیلم های او بیش از پیش پی خواهد برد.
 
با تاملی در نشانه ها و رمزگان فیلم، می توان دریافت که دیوارهای خانه علاوه بر اینکه نیاز به تعمیر و رنگ آمیزی ظاهری دارند؛ در عین حال حفره هایی در آن نهفته که بایستی تعمیر شوند به سان انسانی که دیوارهای خانه نفس می کشند و نبض دارند، ولی این به خود روایت اصلی فیلم ارتباط وثیقی پیدا نمی کند.
 
این فیلم زوزه و فریاد ارنوفسکی است فیلمی است که ساختمان معنایی ایجاد می شود و اوج می گیرد و دوباره آن گزاره ها از هم می پاشند و بی معنا می شوند و دوباره از دل ان ها معنایی جدید خلق می شود. فیلمی در دو سر یک پیوستار است هم می گوید هم نمی گوید هم معنادار است هم معنی ندارد. هم می توان به آن دل بست و هم می توان از ان متنفر شد.
 
این خانه به جبر تاریخ و جغرافیا و زمان و مکان محدود نشده، نمی توان گفت دقیقا کجاست؟ چه کسانی می ایند و چه کسانی می روند؟ کل ادوار بشر به نمایش درمی آید. فرهنگ ها بازخوانی می شوند. از همه جای دنیا نماینده دارد.
 
رنگ پوست در این فیلم و نژادهای انسانی گونه گون است. جنگ های جهانی، خون و خون ریزی، انواع الات کشتار در سیر تاریخ بشر به چشم می خورد. منتظرند کسی بیاید، همه در انتظار متولد شدن است هستند و اینجاست که تلنگر به بیینده می خورد که همان حیات و ممات های خودمان است. بچه ای که پسر خداست پسر نویسنده و شاعر بزرگ. کسی که به همه رحم کرده و مهربانی می کند و در مقابلش کسی به پسر او رحم نمی¬کند.
 
در اینجا آرنوفسکی پیام مهمی برای همه مان دارد پیامبران را تقدیس می کنیم و بعد او را می کشیم و قربانی می کنیم. این به نوعی داستان پیامبران هم هست که منتظر هدایت و الهام بخش بودنشان هستیم و بعد به دست خودمان نابودشان می¬کنیم.
 
لوکیشن فیلم همان داخل خانه است ولی نو به نو عوض می شود در هر اتاقش یک دوره از تاریخ و فرهنگ ها تفسیر می شوند جنگ روایت ها به وقوع پیوسته است. آرنوفسکی در هر حفره و اتاق خانه، داستان جدید خلق می کند، از افول ها و فجایع پرده برمی دارد و دیوانگی و عمق خود را به طرز فجیعی پیش چشم مخاطب عرضه می¬کند.
 
فیلم ملغمه ای از بنیان ها و بنیادها و ساختارشکنی و هنجارشکنی های سینماست زبان فیلم در قید تکنیک و جلوه های بصری معمول مقید نمانده از همه توان بهره گرفته شده تا چیستی و چرایی مفاهیم دینی، تاریخی و خداشناسی به صورت آشکار بیان نشود این است هنر آرنوفسکی.
 
فیلمساز شالوده شکن و متفاوت. در عین حال زبان فیلم از ایجاد فصل مشترک بین مخاطبانش و محور روایت فیلم الکن است چون خوانش سر راست به دست نمی دهد. عنصر زمان و مکان مشخص نیست، داستان در چه زمانی است و در چه مکانی این همه اتفاقات ریز و درشت به وقع پیوسته است. نه می توانی از فیلم دل بکنی نه تاب و تحمل تماشای فیلم را تا اخر داری.
 
در فیلم آرنوفسکی مادر با بازی جنیفر لارنس، فردی است نه از خانه می تواند دل بکند و نه توان گریز دارد. به چهار دیواری خانه دل بسته و در عین حال یارای مقابله با پیشامدها را ندارد. دارن آرنوفسکی ثابت می کند که حوزۀ خصوصی جای خود را به حوزۀ عمومی می دهد. خلوت دو نفرۀ مادر و خدا به تجمع غریبه ها و بیگانه ها تعلق پیدا می کند.
 
مهمان های ناخوانده می چاپند، غارت می کنند و به تاراج می برند به غذا، آجرها، لوله ها و امکانات دیگر خانه رحم نمی-کنند هر کاری دلشان می خواهد می کنند خدا هم ان ها را نه از خانه بیرون می افکند و نه می خواهد دل مادر را بشکند.
 
فیلم موزاییکی است و نمی توان با یک بار دیدن به معنای ان پی برد، شاید در بار دوم و سوم با چیدن موزاییک ها کنار هم معنای اصلی حاصل شود ان هم نه لزوما منطبق با ذهنیات آرنوفسکی. و این بدیع بودن زبان سینماست که هر کسی از ظن خودش با کارگردان و اثر هنری اش همراه می شود و خوانش مختص به خودش را دارد. خانه که به مثابۀ دنیای ادمیان است محل درگیری ها و کشتن هاست.
 
محل افول ها و بروزهاست. محل بازنمایی تمدن هاست. خانه جایی برای شادی تولدهاست و محفلی برای عزاداری از دنیا رفتن ها. و اینگونه آرنوفسکی تظاهرگونه بودن احساسات ما را به خود ما گوشزد می کند و اینکه خنده و شادی دو روی یک سکه اند.
 
اوج و "بهشت" این خانه اتاق نویسنده است و حضیض و "جهنم" آن زیرزمین است که باعث نابودی و آتش گرفتن  و نابودی خانه می شود. روایت دیگر در این فیلم، شکافتن زمین به دست مادر طبیعت است، زمینی که یادگار جنایات بشر و خصوصا هابیل و قابیل است و از آن خون می چکد و بالاخره آن زمین، خانه و ساکنانش توسط خود مادر مضمحل می شود. فراتر از همه این ها، نکات عمیقی برای ما یادآور می شود، انسان های گناهکاری که تمامی زشتی ها و خباثت ها را در خانه که نماد دنیاست انجام می دهند، از انجام هیچ کاری ابایی ندارند حتی از تکه تکه کردن و خوردن پسربچه ای کوچک که او را ستایش یا عبادت می کردند حال برای او مرثیه می خوانند این حس های متضاد و متناقض توامان با هم زمانی شیرین و زمانی تلخ است و این زبان سینمای آرنوفسکی است.
 
بخش گیج کننده و مبهم فیلم آنجایی قوت می¬گیرد که رفته رفته به تعداد مهمان های غریبه افزوده می شود بدون اینکه مادر از حضور ان ها خبری داشته باشد در حالی که خدا از همه رفت وآمدها و انجام کارها توسط آنان خبر دارد و حتی بدون اندکی نارضایتی. همه جور آدم در اینجا پیدا می شود معلوم نیست از کجا به سمت این خانه گسیل شده اند و قرار است کجا بروند و چه کنند؟ در اوایل که حضور و زندگی در بطن خانه و لمس دیوارهای آن توسط مادر مشاهده می شد؛ رفته رفته این حس به سمت خاکستری شدن و فقدان پیش می رود و خبر از یک فاجعه می دهد بدون آنکه کسی بداند چه امری در حال پیش آمدن است.
 
مسئله دیگر ضعف در رعایت تعادل و وحدت رو.یه در سناریو است. به عبارت دیگر اگر سکانس های مختلف در جای جای فیلم را به مثابۀ حلقۀ زنجیر در نظر بگیریم، نمی توان به معنای واقعی کلمه این حلقه ها را به هم پیوند داد و تافته ای جدا بافته از هم هستند. و هر کدام از این تصاویر و مفاهیم نقد و تحلیل جداگانه و مفصلی را می طلبد که در این مقال نمی گنجد.
 
خانه چون بازاری است ناشناس ها زیاد و ناآگاهی از آن بیشین است. در یک طرفش غم و در طرف دیگرش شادی است. به تدریج که پیش می رویم حتی رفتار مهمان ها هم عوض می شود و توجهی به حرف های مادر ندارند و به نوعی اینجور تلقی می شود که ادعای سهم خواهی از خانه دارند. مهمان ها خودشات تغییراتی در خانه ایجاد می¬کنند و همه اعمالشان دلبخواهی است نه از کسی اجازه می گیرند و نه به کسی پاسخگویند.
 
شاید بتوان این امر را به تخریب طبیعت و سیاره زمین توسط انسان ها و اعمال خودسرانۀ آنان تعمیم داد. این نویسنده بزرگ پذیرای همه است، هیچ کس را پس نمیزند و می خواهد داستان همه را بشنود دریغ از اینکه گوشی برای شنیدن داستان همسر خود ندارد. مهمان ها مادر را به سخره می گیرند و سینک ظرفشویی که تازه درست کرده بود از بین می برند و لوله های آب می ترکند و آب همه جا را برمی دارد که این بخش تلمیحی به داستان حضرت نوح دارد.
 
در میانۀ فیلم پس از فرونشست اتفاقات، ذهن نویسنده دوباره غلیان می¬کند، الهام می¬گیرد و اذعان دارد این "حیات" است که به ذهن او تأثیر گذاشته، حیات بچه، حیات منجی.
 
خانه در ابتدا برجای مانده از زندگی قبل از این خانواده است که آرنوفسکی آن را به نمایش گذاشته، خانه¬ای که قبلا در آتش به کلی سوخته و ویران شده و به واسطۀ حضور مادر که به تعبیری حضرت مریم (ع) است دوباره بازسازی و از نو بنا گردیده و سرسبزی و زیبایی خود را باریافته است. مادر نشانه و سمبل حیات طبیعت و دنیا و نوزاد نماد منجی و الهام دوباره برای همۀ انسان¬هاست.
 
در فیلم آرنوفسکی مخاطب از دریچه ذهن مادر دنیا را می¬بیند، با او می¬ترسد و با او خوشحال می¬شود و به واسطۀ او خشم و نفرت پدیدار می-گردد. دوباره فضای خانه ملتهب می¬شود و کارهای بی دلیل و ابهام آمیز توسط افراد مختلف به منصه ظهور می¬رسد. همه چیز را بین خودشان تقسیم می¬کنند و به جزئی¬ترین وسایل خانه هم رحم نمی¬کنند. در این خانه برای همه، جا هست جز مادر، همه احساس راحتی می¬کنند جز مادر که خود صاحب خانه است. افراد مثل مور و ملخ هجوم می¬آورند تا خانه را تسخیر کنند و در این راه از هیچ کاری فرو گذار نمی¬کنند. خانه در حال فروپاشی است و همه صداها به گوش می¬رسد و لحظه¬ای فکر کردن به مسئله، ارام و قرار را از هر بیننده ای سلب می¬کند. حتی در جایی بندگان علیه خدا اقدام می¬کنند، خصوصا انجایی که پلیس بر چشم نویسنده گاز اشک اور می¬زند، با همه این تفاسیر بیش از حد کلیشه ای، تصنعی، جلوه می¬کند.
 
انواع ابزارآلات جنگ و سلاح¬های سرد و گرم به چشم می¬خورد، اعتراضات، آشوب¬ها و کودتاها و درگیری¬های مردمی و حکومتی نمودار می¬شود و حتی اعمال تروریستی به خوبی جلوه¬گر می¬شوند. مادر همه این جنایات و فجایع بشری را به چشم خود می¬بیند در حالی که کاری از دستش ساخته نیست. بالاخره بعد از به دنیا امدن فرزند پسرش همه ناارامی¬ها به ارامی می¬گراید و همه مردم [دنیا] منتظر اویند تا دنیا را نجات دهد. یک شکافی بین خدا و مادر پدیدار می¬شود که به خاطر وجود انسان¬ها در دنیا می¬باشد، مادر خواهان طرد آنان است در مقابل خدا نمی¬خواهد انان را از خود برنجاند و برهاند.
 
نزاع بین این دو تا جایی پیش می¬رود که مادر اجازه نمی¬دهد بچه را بغل کند، خدا می¬گوید من "پدرش" هستم و مادر می¬گوید من "مادرش". و اینجا به نقش مادر و مضمون اصلی فیلم بیشتر پی می¬بریم. نقطۀ اوج داستان جایی است که مادر لحظه¬ای درنگ می¬کند و خوابش می¬برد و نویسنده پسرش را به میان مردم می¬برد تا به انان نشان دهد که در این حال بچه دست به دست مردم می¬چرخد در حالی که ندای"الله اکبر" به گوش می¬رسد داستانی که برای تمامی پیروان ادیان شناخته شده و قابل درک است.
 
ظهور منجی در هر دینی وعده داده شده است و این بچه هم به مثابه یک منجی یا همان پیامبر است. در یک لحظه با صحنۀ شنیعی مواجهیم و ان شکسته شدن گردن بچه و سکوت تمامی اهل خانه است. کاری که تمامی انسان¬ها با پیامبران معاصر خود کرده¬اند منتظر امدن و هدایتگری شان بوده اند و بعد خود باعث و بانی قربانی شدنشان گشته اند چیزی که آرنوفسکی مرگ و زندگی را به سخره می¬گیرد و گریه و خنده این دو حس متضاد و متقابل را پیش پا افتاده می¬انگارد.
 
صحنه مشمئز کنندۀ دیگر تکه تکه کردن و خوردن پسربچه توسط مردم گریان است و این امر مادر را جری می¬کند و شروع به کشتن طرفداران نویسنده (ستایشگران خدا / مطرود شدگان از بهشت به زمین) می¬کند. پدر بچه هم از کار آنان ابراز پشیمانی می¬کند ولی در بطن فیلمنامه آرنوفسکی مفاهیم عمیق دیگری به چشم می¬خورد، "بخشش"، "عشق" و "محبت". خدا از مادر می¬خواهد با وجود همۀ این کارها باید راهی برای بخشش انسان¬ها باشد ولی مادر سرباز می¬زند و خشمش باعث می¬شود خانه را از طریق منبع نفتی که در زیرزمین خانه است، بهشت را به جهنم مبدل سازد. در این آتش جز خدا همه می¬سوزد و سکانس آغازین فیلم به ذهن می¬آید و نهایتا خدا زندگی مادر را از او می¬گیرد و به واسطۀ الماس شکننده دوباره حیات و دنیا را از نو می¬سازد.
 
 
فیلم در سکانس اول با ارامش و از خواب بیدار شدن مادر شروع می¬شود و با اتش گرفتن خانه و مردن مادر پایان می¬پذیرد و این در چرخه تکرار برای زن دیگر، که نوزایی دیگری را نوید می¬دهد فیلم را پایان بندی می¬کند. در نهایت فیلم با آن همه فراز و فرودهایش و نفس¬گیر و دلهره¬آور بودنش به سرانجام می¬رسد و باید به چنین کارگردانی که جسارت ساخت چنین محتوایی و با نگاه ویژه خودش که پیش ز این کمتر سابقه داشته آفرین گفت. فیلمی معمایی با رمز و رازهای هزارتوی و شاید کابوسی تمام نشدنی!


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: